لازم ولی ناکافی
بارها و بارها زندگی را از نو با بوی خوش نگاه اول شروع میکنم. پیشینه ام، پنجره ام، آینه ام همه نگاره ای بر دیوار زمانم اند. چه سحر انگیز است باغ بی دیوارم!
رهایی فلسفی در درک همزیستی آگاهی و موضوع آگاهی و نه از انتخاب آگاهی حاصل میشود. بودن و نبودن به دایره این دو قطب تعلق دارند و در مرز ناپیدایشان بی معنا هستند.
آیا برای رودخانه ای که بر فراز و نشیب های رنج و لذت روان است، لحظه های سفید و سیاه معنایی دارند؟ آیا برای کسی که به میدان نبرد دل سپرده و در آن غوطه ور گشته است، معنایی برای جنگ باقی مانده است؟
انسان تا هنگامی در بند است که از در آغوش کشیدن آنچه درد یا لذت می پندارد واهمه دارد. معاشقه حقیقی به فنا، مرگ عاشق و معشوق و تولدی نو می انجامد. تولدی که در آن معنایی برای عاشق و معشوق پیشین وجود ندارد.
هر چقدر وجود انسانی را شناخته شده تر فرض کنیم٬ مدل های شناختی به ظاهر امنی را برای پوشانیدن جهل خود بنا خواهیم کرد. آیا بهتر نیست که جلای این گوهر ناشناخته را با ابزار عقل گرایانه خود از بین نبریم؟ اختیار کردن سکوت و حیرت هزاران بار از نگاهی مطمئن و متکبر پایدار تر است!
گرچه همه میدانیم که "من" در ورای نقطه ای بین چشمانمان نیست هر بار که از "من" سخن میگوییم نیم نگاهی به این نقطه می اندازیم. مضحک تر از آن فرض کردن مکان "من" در نقطه ای دیگر است!!! شاید واژه گنگ "آگاهی" برای آن ماهیت "فرامن"ی که از بستره ای بی مکان و غیر شخصی بر میخیزد و گهگاه واژه "من" را در ورای چشمانمان نقش میزند مناسب باشد. واژه گنگی که ما را از مباحثات گنگ در باب "من" رها میسازد!
آنچه دراصرار بر تقابل میان ایده های متناقض حاصل میشود چیزی جز نوعی جمود فکری و وحشت از رهایی نیست. ولی در درک این تقابل میتوان درفضای مه آلود زیبای فرای مجادلات شناور بود و راز زایش "این" و "آن" و آمیزش عاشقانه آن دو و محو شدنشان در سکوت درخشان را درک کرد!